کد خبر: 2794
تاریخ انتشار: ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ - ۱۴:۱۲
زمستان شغال

در این گزارش نگاهی اجمالی بر چند داستان کوتاه از مجموعه «زمستان شغال» اثر فرهاد رفیعی به قلم زهرا راستی را شاهد خواهید بود.

به گزارش پیام خبر، در این گزارش نگاهی اجمالی بر چند داستان کوتاه از مجموعه «زمستان شغال» اثر فرهاد رفیعی به قلم زهرا راستی را شاهد خواهید بود.
۱.خرامان‌سرو:
پسری بی‌نام دانشجوی شیراز است و ترانه‌نامی را دوست دارد. دلخوشی این‌دو قدم زدن در خیابان ارم و مست شدن از بوی گل‌هاست. داستان از لحظه‌ای شروع می‌شود که پسر می‌خواهد به راز درخت پی ببرد و برای آنکه بدانیم کدام درخت و کدام راز، به گذشته می‌رود تا روزی را روایت کند که سرو روان شیراز جنجال به پا کرده بود. درختی که از باغ ارم خود را بیرون کشیده و ریشه‌هایش وسط خیابان آرمیده بود. شهرداری برای قطع کردنش به میدان می‌آید اما مردم آن حوالی مانع می‌شوند. آنجا دیگر پاتوقی شده بود برای شب‌نشینی‌ها و البته نگهبانی دادن که مبادا کسی برای قطع کردنش پا پیش بگذارد. پسر راوی حرف و حدیث‌هاییست که می‌گویند سرو، مرغی را حامله بوده و زاییده و به هوای آن قدم به خیابان گذاشته است. رفته‌رفته پسر عاشق سرو و حکایتش می‌شود. ناگفته نماند ترانه این عشق را دریافته و گلایه‌ها می‌کند اما پسر دل به داستان سرو داده و گوش از ناله‌ی ترانه گرفته است. در پی گذر زمان، سرو را درختی مقدس می‌پندارند و به آن دخیل می‌بندند. تا روزی که شخصی به نام اسی‌گاراژ را به قتل می‌رسانند او کِشان‌کِشان تا پای سرو می‌رود و از خون خود درخت را سیراب می‌کند. از آن پس درخت بوی خون و تعفن می‌گیرد. تغییر چهره می‌دهد و شخصی به نام نصرتی که از دوستان پسر و ترانه بوده را دیوانه‌ی خود می‌کند. روزها می‌گذرد و مرغ می‌میرد، درخت پیر می‌شود. نصرتی خودش را از شاخه‌ی درخت دار می‌زند. هر ماموری که می‌رود تا با تبر درخت را قطع کند مات می‌ماند. از درخت بالا می‌رود و خودش را پرت می‌کند پایین. ترانه از پسر می‌خواهد که به مناسبت تولدش از درخت بالا برود و قلبی با نام دختر را روی تنه‌اش کنده‌کاری کند. بعد از این ماجراها و قتل‌ها پسر با درخت احساس دوستی می‌کند و بی‌ترس به سراغش می‌رود. می‌رود که درخت را آتش بزند و هم آن که به خواسته‌ی ترانه تن بدهد. می‌رود تا منتهای شاخ درخت. کلاغ‌ها کنارش جست می‌زنند و او از شاخه سُر می‌خورد پایین و آویزان میانِ زمین و هوا می‌ماند با شاخه‌ای که در پایش فرو رفته و راه گریزی ندارد. در جیبش فقط چاقو است به عشق ترانه و آن وعده و ساز دهنی است به عشق درخت و شب‌هایی که برایش می‌نواخته.
خرامان‌سرو را راوی اول‌شخص روایت می‌کند. با همان شیوه‌ی همیشگی نویسنده در این مجموعه‌ داستان. از حال شروع می‌شود و به گذشته و خاطره‌گویی می‌رود و در حال تمام می‌شود. رنج تلخ و پنهان از درون‌مایه‌های پررنگ اثر است. رنجی که جهان‌دیدگی می‌طلبد و بیرون شدن از خانه و تماشای سرو بستان. عشق نیز می‌تواند آبستن این رنج در اثر باشد. سرو خرامان و کلاغ و خونِ پای درخت و ساز نیز عنصرهای نمادین در داستان هستند. این داستان، عشق و مرگ را در یک بستر، روایت می‌کند. عشق‌هایی جان‌کاه. عشق‌هایی رنج‌زا. سروهایی که تا از جایگاه خود خارج نشوند و به حرکت درنیایند دیده نمی‌شوند.
۲.گورخانه‌ی مویین:
داستان با درددل مرد شروع می‌شود و از قول همسرش، لیلا عذرخواهی می‌کند تا دل شنونده‌اش به رحم بیاید. از تَرَکی صحبت می‌شود که همسرش بخاطر آن تقاص پس می‌دهد و حالا با عجز و لابه می‌گوید کمکمان کنید. حادثه در حین برقراری رابطه زناشویی به‌وقوع می‌پیوندد. زمانی که مرد حواسش به تلویزیون بوده و زن، عصبانی کتابی به سمت آن پرتاب می‌کند و ترک می‌خورد. مرد از تب آتشین اول ازدواج می‌گوید و میل بیشتری که به کتاب‌خوانی داشتند به‌جای تماشای تلویزیون. اما بخاطر علاقه به برنامه‌های آشپزی پای این قاب شیشه‌ای به خانه‌یشان باز می‌شود. کم‌کم شبکه‌هایی روشن می‌ماند که روابط زناشویی میان ده، دوازده زوج را به نمایش می‌گذارند. حالا دیگر زن و مرد وابسته‌ی سریال‌هایی از این قبیل شده‌اند و هرجایی که باشند خودشان را به اتاق و تلویزیون می‌رسانند. در این میان زندگی روزمره‌ی زن و مردی را دنبال می‌کنند که می‌خورند و می‌خوابند و روابط زناشویی دارند. مرد متوجه می‌شود که مردِ آن‌سویی گویی به لنز دوربین مخفی خانه‌اش زل زده باشد و او را تماشا کند. هردو مرد روابط یکدیگر را دید می‌زنند و به زن یکدیگر نظر دارند. این ماجرا ادامه دارد تا زمانی که زن و مرد، پیرزن و پیرمردی را در آشپزخانه‌ی خانه‌یشان می‌بینند که همان زن و مردِ در تلویزیون بودند و حالا به دنیای واقعی این زوج آمده‌اند. البته آمده بودند برای خودکشی اما مرد نجاتشان می‌دهد. پیری و بیماری به این‌ سمتِ آنتن و به زندگی مرد و زن منتقل می‌شود و حالا مرد دردِ دل می‌کند. می‌گوید زنم تلویزیون را شکست و تقاصش را دارد با این حجم از فرتوتگی پس می‌دهد. از ناتوانی و بیماریِ خودش می‌گوید و امید کمکی که دارد. اما امیدش راه به جایی نمی‌برد و تصمیم به خودکشیِ دونفره می‌گیرد. 
گورخانه‌ی مویین باز هم راوی اول شخصی دارد که از لحظه‌ی اکنون روایت می‌کند و به آنچه گذشت پل می‌زند تا دوباره به زمان حال و نتیجه‌گیری برسد. در این داستان دو مرد و دو زنی را داریم که به‌نوعی همزاد یکدیگرند. تصویری از مرد و زن اصلی در قاب تلویزیون که زندگی روزمره‌یشان را به خودشان می‌نمایانند. موضوعِ داستان روزمرگی و از ریخت افتادنِ زندگی‌ها در کشاکش مسائل اجتماعی و اخلاقی است و درون‌مایه، نابودی انسان در تنگاتنگ این شیوه از زیستن.
مرد و زنی که تب آتشین عشقشان فروکشیده و از روی عادت به زندگی ادامه می‌دهند زندگی مرد و زن دیگری را تماشا می‌کنند که شبیه خودشان هستند. آنها به تماشای این روزمرگی‌ها وابسته شده‌اند و هیچ، متوجه گذر زمان نیستند. پیر و ناتوان به خود می‌آیند که دیگر خیلی دیر شده است. حتی از شمار موزاییک‌ها کم می‌شود و خانه تنگ‌و تنگ‌تر می‌شود. آنها اسیر دیواره‌هایی از تکنولوژی و درون‌گرایی‌های افراطی و تنهایی‌های فردی شده‌اند که هوای زیستنشان را مسموم می‌کند و در آخر چاره‌ای پیش پای خود نمی‌یابند جز اقدام به خودکشی. این است همان واقعیت‌های خشک جاری در جوامع شهری که نویسنده از آن یاد می‌کند.
۳.زمستان شغال:
پسری مضطرب و ناخوش‌احوال در جویی خالی نشسته است و با خشم به شکستن پنچره‌ی طبقه ششم خانه‌ای فکر می‌کند. پیرمردی با سیگار درازی که دور گردن‌اش پیچیده به او نزدیک می‌شود و تکه‌ای از آن را جدا می‌کند و به پسر می‌دهد تا با هم دود کنند. پسر زمانی را به یاد می‌آورد که در تاکسی بوده و از وقوع سانحه‌ای می‌شنود و هر پنج سرنشینی که جان داده‌اند. مات و مبهوت خود را به پاسگاه می‌رساند و نام‌اش را در میان اسامی فوت‌شدگان می‌یابد. با اینکه مرده است اما از مرگ جامانده و به خانه بازمی‌گردد. همسرش، پوران او را نمی‌شناسد و صدای مرد دیگری از خانه‌اش به‌گوش می‌رسد. پسر را از ساختمان بیرون می‌رانند. شغالی در پارکینگ کمین کرده است. نقشه‌ی قتل پوری را در ذهن مرور می‌کند اما پیش از آن پیرمرد او را به محله‌ی کودکی‌هایش می‌برد. از آن گیاهانِ داروییِ معروف می‌کشند و پایکوبانِ نیمه‌هشیار با شغال درنده‌ در حیاط زوزه می‌کشند. چشم که باز می‌کند خود را خونین و زخمی ته دره می‌یابد. تمام فکر و ذکرش پیش پوری است که اگر برایش غریبه باشد او را بکشد. همان‌گونه جادویی و با راننده‌ی خیالی به خانه می‌رسد و پوران او را عاشقانه در آغوش می‌گیرد. پسر نمی‌داند کجا بوده و هست اما در آن دم می‌آساید.
زمستان شغال را پسری اول شخص روایت می‌کند با همان فرم روایت پنج داستان دیگر. نقل ماجرا در فاصله‌زمانی مرگ و زندگی شکل می‌گیرد. از تصادف و خروج موقتی روح از بدن و سرکشی به محله‌ی کودکی‌ها و مرور ترس‌ها و بی‌عرضگی‌هایش تا بازگشت‌اش به دنیای واقعی پیشِ رو و مواجهه شدن با همسرش.
زمستان شغال قصه‌ی آدم‌هاییست که شغال درونشان را رها می‌کنند تا بدرند و پیروز شوند. ترس و حقارت از بعضی ناکامی‌ها راوی را بر آن می‌دارد تا درنده‌خویی را بیازماید بلکه اثر کند. هرچند در گستره‌ای وسیع‌تر، داستان در بستری میان مرگ و زندگی جریان دارد و دلبستگی‌هایی که امید به زنده بودن را بالا می‌برد یا همان دلبستگی میل به مرگ را افزایش می‌دهد. زمستان شغال نیز در بستری تلخ روایت می‌شود و یکایک فضاسازی‌ها و دیالوگ‌هایش این تلخی را به جان مخاطب می‌نشاند اما برخلاف داستان‌های پیشین پایانِ تقریبن خوشی دارد. هرچند گیج. هرچند مبهم. اما عشق برایش می‌ماند حتی اگر نفسی نمانده باشد.
نتیجه‌گیری: 
شش داستانِ مجموعه‌ی زمستانِ شغال با راوی اول شخص که همگی زبان و کلام مردانه دارند روایت می‌شود. داستان‌ها در بستر مشخصی از روایت، نقل می‌شوند. از اکنون شروع شده و به گذشته می‌رود و در اکنون تمام می‌شود. هر داستان با اینکه در فضایی کاملن شهری و انسانی و واقعی به وقوع می‌پیوندد ولی برای خود یک عنصر خیال‌انگیز و جادویی دارد که همین امر، مجموعه را در زمره‌ی مکتب رئالیسم جادویی جای می‌دهد. دردهای اجتماعی و ناهنجاری‌های رفتاری زمینه‌ساز عبور روح و فکر از حد و مرز متعارف خود شده است. ازاین‌رو فراواقع‌گرایانه بودنِ اثر کمبودِ مدّ نظر روحی-روانی را آشکارتر به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌پردازی‌ها و پردازش فضای داستانی با قدرت و مهارت ویژه‌ای انجام گرفته‌اند و احساس‌های گوناگونی از قبیل ترس، وحشت، غم، ناامیدی و درد را در مخاطب زنده نگاه می‌دارند. خواننده‌ی اثر در این همزادپنداریِ اول شخصی و در مواجهه با مسائل واقعی و همیشگی که در محیط پیرامونش جاری است، با راوی داستان‌ها از مرگ می‌گریزد و در رنج می‌آمیزد و به زندگی می‌آویزد. داستان‌ها بنا به ماهیت اجتماعیشان درون‌مایه‌های سیاه و تلخ و گزنده‌ای دارند و همین تلخی بخاطر همزمانی با عصر مخاطب در کام‌اش شیرین می‌آید. تلخیِ ملس! مرگ، پیدا و پنهان در اثر نمود دارد و گاه‌وبیگاه رخ نشان می‌دهد. همگی به‌نحوی به زیستن چنگ زده‌اند هرچند مرگ، شکست‌ناپذیر است. بنابر نکات گفته شده، داستان‌ها پایان‌بندی تلخ و تکان‌دهنده‌ای دارند. در داستان خرامان‌سرو پسر از درخت آویزان می‌ماند تا لحظه‌ای که مرگش فرا برسد. داستان گورخانه مویین پیری و ناتوانی را نمایش می‌دهد و با تصمیم به خودکشیِ شخصیت‌هایش تمام می‌شود و در داستان زمستان شغال هرچند خون‌ و خون‌ریزی پایانی نداریم اما مرگ در کمین است. عنصرهای خیال‌انگیز موجود در داستان‌های انتخابیِ این گفتار عبارتند از: عاشقانه‌های نادیده و ناشنیده که در سطح شهر روان‌اند مانند همان سروِ خرامانِ شیرازی، برقرای ارتباط زوجی با زوجی دیگر از راه تلویزیون و تماشای خود در قالب زندگی دیگری و ادغام شدنشان در هم، و درنهایت بر سر جنازه‌ی خود ایستادن و فراتر دیدن و هم‌نوایی با شغال درنده‌ی وجود. 
از دیگر ویژگی‌های اثر نمادین بودن آن است. در هر داستان به فراخور محتوا دو یا چند نماد وجود دارد که مخاطب را به فکر و خیال می‌افکند. (گشایش راز نمادها و تفسیرشان مقوله‌ی مفصل دیگری می‌طلبد که از حوصله‌ی این جلسه خارج است).
خواندن زمستانِ شغال به‌شدت توصیه می‌شود برای آنانی که در سیطره‌ی زیست اجتماعی گیر افتاده‌اند و با تخیل و جادو تلخی‌های زمانه را شفاف‌تر می‌بینند. برای آنانی که می‌دانند مرگ و اندوه را فراری نیست...

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 1 =

آخرین اخبار

فرهنگ، هنر و ادب

گفتگو و تحلیل