زهرا راستی

در این گزارش نگاهی اجمالی بر چند داستان کوتاه از مجموعه «زمستان شغال» اثر فرهاد رفیعی به قلم زهرا راستی را شاهد خواهید بود.

به گزارش پیام خبر، در این گزارش نگاهی اجمالی بر چند داستان کوتاه از مجموعه «زمستان شغال» اثر فرهاد رفیعی به قلم زهرا راستی را شاهد خواهید بود.
۱.سرگذشت‌های مدفون:
*پدر و پسری در جایی دورتر از شهر و روستا به تنهایی زندگی می‌کردند و شغل پدر، محیط‌بانی بوده است. پدر مُرده و پسر سعی دارد با آداب و رسومی که به او وصیت شده، جنازه را دفن کند. در این‌میان مردی ناشناس از راه می‌رسد و با میخ‌کوب کردن سایه‌ی پسر بر زمین، جنازه را با خود می‌برد. تقلاهای پسر برای رهایی بی‌فایده است و چاره‌ای جز انتظار برای فرو نشستن آفتاب و محو شدن سایه‌اش ندارد تا خلاص شود. در این‌پاره از زمان، فرصتِ مناسبی دست می‌دهد تا پسر زندگی‌اش را مرور کند و ما را به عقب برگرداند. به زمانی که کودکی بی‌مادر بوده و با مردی به‌نام منصور زندگی می‌کرده‌اند. از منصور و خلق‌وخوهایش می‌گوید. از رابطه‌ی دوستانه‌اش با پدر و بالاخره فرارسیدن لحظه‌ی مرگ‌اش. مرگ منصور. حکایت جلوتر می‌آید. به دم‌دمای مرگ پدر می‌رسیم. پدر این آخری‌ها با رفتارش، نه تنها پسر که خواننده را حیران می‌کند. با رفتارهای خرافه‌آمیزش. مثلن همین جگربند کردنِ قوچ بر دیوار آن هم رو به قبله. ریاضت‌ها و چله‌نشینی‌هایش. پنهان کردن دندان‌های ریخته و نریخته‌اش در شکافِ درخت. پسر که به سرحدّ کنجکاوی می‌رسد کلبه را در نبود پدر زیر و رو می‌کند. جزوه‌ای می‌یابد که عمل به آموخته‌های خرافی‌اش، تمدید حیات است. سروقتِ صندوقچه‌ی منصور می‌رود و گمان‌ به یقین تبدیل می‌شود؛ پدر منصور، کسی نیست جز همان پدرِ چشم‌سبزِ پسر. حالا دیگر راز پدر فاش شده و پسر می‌داند که پدرِ مرگ‌ناپذیرش سال‌هایِ سال پسرانش را به گور سپرده و خود، نمرده است. و آن مرد ناشناس آمده تا رمز این جاودانگی را برباید.
خورشید، پشتِ کوه آرام می‌گیرد، پسر از میخِ سایه جدا می‌شود و مرد ناشناس و جنازه‌ی دوباره جان‌گرفته‌ی پدر با هیبتی جوانانه ظاهر می‌شوند. این‌بار پسر بازیچه‌ی تهدید مرد ناشناس می‌شود. تهدیدی که سبب شود از مخفی‌گاه دندان‌های پدر خبر بجوید. هرچند پسر زنده‌زنده زیر لایه‌هایی از خاک در گور مدفون می‌شود اما چون شرطِ بازگشت به دنیا مخفی ماندن دندان‌هاست، پدر نمی‌تواند از میل شدید به جاودانگی چشم بپوشد. لَختی سکوت و سیاهی، راوی را خاموش نگه می‌دارد و باری دیگر صدای پسر از داستان می‌جوشد. پدر، راز تمدید حیاتِ خود را به زندگانیِ پسر می‌بخشد.
*داستانِ سرگذشت‌های مدفون، چهار شخصیت اصلی و فرعی دارد که به پیشبرد قصه کمک می‌کنند. پسر که همان راوی اول‌شخص است، پدرِ تکرارشونده، منصور و مردِ ناشناس. روایتِ رفت و برگشتیِ داستان از اکنون شروع می‌شود و به گذشته می‌رود و در اکنونی دوباره تمام می‌شود. قصه، زبانی ادبی، پرشور و مهربان دارد. تعابیرِ بی‌تکلف و واقعی، دشواریِ وقایعِ فراواقعی را هموار می‌سازد. شروع داستان با گره‌افکنی همراه است که چرا؟ در طول داستان گره‌گشایی می‌شود که به این دلیل! و در پایان به نقطه‌ی اوج می‌رسد که چگونه؟ از این‌منظر پایان‌بندیِ آشکارِ داستان پاسخی برای این پرسش خواهد بود. مرز میانِ موضوع و درون‌مایه در این داستان موّاج است. موضوعِ خرافه‌پروری، درون‌مایه‌ی مرگ و میل به زیستن را پررنگ می‌کند. یا شاید موضوعِ رجعتِ پدران، درون‌مایه‌ی تمام نشدن‌هایِ همیشگی از قالبی به قالب دیگر را بسازد.
سرگذشت‌های مدفون در زمره‌ی رئالیسم جادویی قرار می‌گیرد. واقعیت‌ تلخِ روزمرگی‌ها و مرگ گریزناپذیر که با جادویِ تمدید حیات، لذتی خیال‌انگیز می‌دهد و با رقّتی از بیچارگی در کام می‌نشیند. داستان با مرگ شروع می‌شود، با مرگِ منصور ادامه می‌یابد و با مرگ پدر پایان می‌پذیرد. در این میان خرافه دست‌آویزی است تا روزگار حیات، چندباره و چندباره تمدید شود اما همین دلبستگی‌های زیستن، عاملی می‌شود برای بی‌اثر کردنِ جاودانگی. مرگ در اثر با قدرت می‌تازد و جادو هم نمی‌تواند او را برای همیشه به تعویق بیاندازد. 
از متن کتاب: «توی این دنیا هیچی به گندی مردن نیست. دنیا خیلی بخیل است. یک چیزی که به آدم می‌دهد چشمش همینطور دنبالش است تا کی دوباره پس بگیرد. سلامتی، غرور، جوانی، پدر و مادر، اولاد، هرچی را که داده پس می‌گیرد. دست آخر می‌رود سراغ اصل کاری. همان که اولِ همه داده. جانت را هم پس می‌گیرد.»
۲.(علامت ریاضی بی‌نهایت):
*مردی بی‌حوصله در پی خانه با مشاور املاک چک و چانه می‌زند و ناکام به خیابان بازمی‌گردد. ناهید، زن او و مانی پسرش است که تمام فکر و ذکر مرد را به خود مشغول کرده‌اند. او، عصبانی از کلاه گشادی که هاشم‌نامی بر سرش گذاشته با دلهره نقشه‌ی فرار می‌کشد تا گیروگورهای مالیِ شرکت رهسپار زندان‌اش نکند. شاید با فرار از خانه‌ای مرفه به خانه‌ای سه‌چهار درجه پایین‌تر این ماجرا ختم به خیر شود. نگران است از این رسوایی و پاسخی که باید به ناهید بدهد. آنقدر در هم و هراسان که بی‌هوا یک قدمیِ پرایدِ خسته سبز می‌شود و کفر راننده‌ی خسته‌تر را درمی‌آورد. درگیری کلامی منجر به گلاویز شدن فیزیکی می‌شود و مرد و راننده را به جان هم می‌اندازد. مرد، صورت راننده را بر کاپوت می‌کوبد و می‌کوبد و می‌کوبد تا جایی که راننده سر بلند می‌کند و ادامه‌ی روایت را به دست می‌گیرد. از سرش می‌گوید که بر کاپوت کوبیده می‌شود و کوبیده می‌شود و کوبیده می‌شود. با رگه‌های جاریِ خون پراید خسته‌اش را برمی‌دارد و می‌رود. کمی پیش‌تر از این حادثه را مرور می‌کند که قرار بوده برود دنبال زن‌اش فاطی و نیما پسرش. راننده‌ که دخلش با خرجش همخوانی ندارد و از قضا کرایه‌ی دو روز مسافرکشی‌اش می‌شود جریمه‌ای آنی، حالا میزبانِ ناله‌ها و سرکوفت همسر است از بی‌عاری و نداری و بدبختی‌هایش. آوازه‌ی مردانگی کامران‌نامی پتک می‌شود بر سر راننده و جنجال بالا می‌گیرد. زنِ راننده در میانه‌ی خیابان، ماشین را ترک می‌کند و برای شوهرش خط و نشان می‌شود که تا وقتی وضع همین است او و بچه‌اش را نخواهد دید. راننده آنقدر در هم و هراسان است که یک قدمیِ مردی عصبانی پا روی ترمز می‌گذارد و ناسزاهای او وادارش می‌کند تا دعوایی حسابی راه بیندازد. پیاده می‌شود و مرد سرش را بر کاپوت می‌کوبد و می‌کوبد و می‌کوبد و روایت را به دست می‌گیرد تا در پی خانه به املاکیِ دیگری برود.
*داستانِ بی‌نهایت، دو شخصیت اصلی دارد و شش شخصیت فرعی و هاله‌ای. مردِ مصیبت‌زده و راننده‌ی مفلوک که هر دو راوی اول شخص هستند. زن و فرزندی، که عامل اصلی نگرانی‌های این دو شده‌اند. و هاشم و کامرانی در دوردست‌های روایت که عامل بدبختی‌اند. روایتِ چرخشی، موضوع بیچارگی این دو شخصیت اصلی را در دست داستان قل می‌دهد و با تغییر زاویه دید از اول شخصی به اول شخص دیگر، روزمرگی‌ها را به نمایش می‌گذارد. نویسنده در شخصیت‌پردازیِ همزمان، چیرگی به خرج می‌دهد و از مرد و راننده دو تیپ گوناگون می‌سازد. درون‌مایه اثر نیز زندگی تلخ و واقعی اجتماعی است که هرکسی به نحوی با آن دست و پنجه نرم می‌کند.
این علامت در ریاضی بی‌نهایت را نشان می‌دهد. بی‌نهایتی در این داستان در قالب روایت دو زندگی موازی، نمودی بر هزاران هزار زندگیِ موازی دیگر است. ما در اثر برشی همزمان از یک روز مشترک دو مرد را می‌بینیم که یکی درگیر مسائل مالی و دیگری با فقر عجین شده و هردو بیم رویارویی با همسرشان را دارند. و البته که همسرشان آنها را درک نمی‌کنند. مردمانی که در جوامع شهری گیر افتاده‌اند و از زندگی جاری رضایت کافی را ندارند. دو راوی با مقوله‌ی درک‌ناشدگی روبرو هستند و این امر کلاف سر در گم زندگیشان را کورتر می‌کند. عنصرهای تکرارشونده در اثر پسر بادکنک‌فروش و دختر شیشه پاک‌کنی هستند که هردو، یک چشمشان سبز و دیگری آبی است. تکرار و اعجاب ویژگی این تعبیر نمادین است. اعجاب از این زیست اجتماعی و تکرار روزمرگی‌های درگذر. درنهایت هر دو شخصیت در حین روایتشان تابلویی در شهر می‌بینند که بر روی آن حک شده است: «ساعت قدیمی تیک‌تاک می‌کنه، دنیا می‌گرده و تو...» بله. لحظه‌ها ثانیه‌ای درنگ نمی‌کنند، دنیا می‌گردد و همه‌ی ما در تکرارهای خود نیست و نابود می‌شویم...
۳.روحی‌خانم:
روحی‌خانم مادر پسری‌ست که قصه را نقل می‌کند. پسر از پیشه‌ی مادر که ناظمی بوده می‌گوید و از پیشه‌ی پدر که چندی قاچاق می‌کرده و حالا جاجیم‌باف شده است. از کودکی‌اش می‌گوید هنگامی که شش ساله بوده و شیون زن همسایه از گم شدن دخترکش به آسمان می‌رود و این روحی‌خانم است که التفات می‌کند و دختربچه پیدا می‌شود. بعد از آن، زن‌های عربی که می‌آیند تا انگشت در دهان روحی‌خانم بگذارند و از آب دهانش تبرک بجویند. پسر از زایده‌هایی می‌گوید که همراه با پَر بر شانه‌ی مادر می‌روید و دکتر توضیحی ندارد جز آنکه آن‌ها را جهش ژنتیکی یا اندام اضافی و زایده‌های استخوانی بنامد. از آن پس گم‌کرده‌ها در پی گم‌شده‌هاشان به سراغ روحی‌خانم می‌آمدند تا زن تکه‌ای از گوشت بدنش را ببرد و دستمال‌پیچ به آنها بدهد و آنها شب جای گم‌شده‌هاشان را در خواب ببینند و پیدایشان کنند. پسر دائمن از یادآوری خاطرات گذشته به لحظه‌ی اکنون می‌غلتد و از بال‌هایی می‌گوید که ریشه‌یشان در مهره‌های کمر جوش خورده است و باید پیش از رشد کردن بریده شوند. پسر از مادری می‌گوید که بسیار کم‌حرف و منزوی شده. از پدری می‌گوید که آخرین شب جمعه‌ی هرماه بال‌های زنش را می‌چیده اما دیگر تاب نمی‌آورد و می‌رود. از بال‌های مادر می‌گوید که دیگر زن به چیدنشان تن نمی‌دهد. حالا پدر پس از سال‌ها برگشته است تا دختری را که از زن دیگرش به دنیا آورده‌اند پیدا کند. پسر مانعِ مادر می‌شود تا گوشت تنش را برای مردی که با بی‌مهری رهایشان کرده مُثله نکند اما مادر دردش را به جان می‌خرد. جیغ می‌زند. بال‌هایش لباسش را پاره می‌کنند و درمی‌آیند. پرواز می‌کند. اوج می‌گیرد. نمی‌تواند و سقوط می‌کند میانه‌ی حیاط. پیش چشم‌های شوهر و پسرش سقوط می‌کند و اندوهگین به سرداب می‌رود.
*راوی داستان، پسرِ روحی‌خانم و اول شخص است. فرم روایت از خاطره‌گویی به توصیفِ حال رفت و آمد دارد. نمادهایی چون گم‌کرده‌ و کبوتر سفید و گربه‌ی سیاه و پر و بال‌ و نجات‌بخشی، داستان را به مسیر منجی‌گری در زمانه‌ی سیاه سوق می‌دهد. همچنین موضوع اجتماعیِ اثر، درون‌مایه‌ای رنج‌افزا دارد.
داستانِ روحی‌خانم محتوایی آمیخته با رنج و درد دارد. فرشته‌خو و فرشته‌پیکری که در زیست واقع‌گرایانه‌ی امروزی در میان مردم نفس می‌کشد و راه گریزی ندارد. رنج‌ها را می‌بیند و به جان می‌خرد و چیزی از رنج خود نمی‌کاهد. در این داستان، قهرمانِ فراواقعی، عشقِ گم‌شده را نمایش می‌دهد و برای غریبه و آشنا از تن و جان خود مایه می‌گذارد. روحی‌خانم؛ روح‌انگیز. زنی روح‌بخش با بال‌هایی برای پرواز که به اشتباه اسیر کره‌ی خاکی و مردمانِ بی‌وفایش شده و نمی‌تواند بگریزد. او فقط با اوج گرفتنی ناکام‌ بیش از پیش در سرداب سوت و کور زندگی‌اش فرو می‌لغزد.
فرجام سخن: 
شش داستانِ مجموعه‌ی زمستانِ شغال با راوی اول شخص که همگی زبان و کلام مردانه دارند روایت می‌شود. داستان‌ها در بستر مشخصی از روایت، نقل می‌شوند. از اکنون شروع شده و به گذشته می‌رود و در اکنون تمام می‌شود. هر داستان با اینکه در فضایی کاملن شهری و انسانی و واقعی به وقوع می‌پیوندد ولی برای خود یک عنصر خیال‌انگیز و جادویی دارد که همین امر، مجموعه را در زمره‌ی مکتب رئالیسم جادویی جای می‌دهد. دردهای اجتماعی و ناهنجاری‌های رفتاری زمینه‌ساز عبور روح و فکر از حد و مرز متعارف خود شده است. ازاین‌رو فراواقع‌گرایانه بودنِ اثر کمبودِ مدّ نظر روحی-روانی را آشکارتر به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌پردازی‌ها و پردازش فضای داستانی با قدرت و مهارت ویژه‌ای انجام گرفته‌اند و احساس‌های گوناگونی از قبیل ترس، وحشت، غم، ناامیدی و درد را در مخاطب زنده نگاه می‌دارند. خواننده‌ی اثر در این همزادپنداریِ اول شخصی و در مواجهه با مسائل واقعی و همیشگی که در محیط پیرامونش جاری است، با راوی داستان‌ها از مرگ می‌گریزد و در رنج می‌آمیزد و به زندگی می‌آویزد. داستان‌ها بنا به ماهیت اجتماعیشان درون‌مایه‌های سیاه و تلخ و گزنده‌ای دارند و همین تلخی بخاطر همزمانی با عصر مخاطب در کام‌اش شیرین می‌آید. تلخیِ ملس! مرگ، پیدا و پنهان در اثر نمود دارد و گاه‌وبیگاه رخ نشان می‌دهد. همگی به‌نحوی به زیستن چنگ زده‌اند هرچند مرگ، شکست‌ناپذیر است. بنابر نکات گفته شده، داستان‌ها پایان‌بندی تلخ و تکان‌دهنده‌ای دارند. داستان اول با مرگ پدر پایان می‌پذیرد و بُهت پسر. داستان دوم با بی‌خانمانی و دربه‌دری به پایان می‌رسد. پایان داستان سوم سقوط روحی‌خانم است و ماندن در سرداب تنهایی. در داستان چهارم پسر از درخت آویزان می‌ماند تا لحظه‌ای که مرگش فرا برسد. داستان پنجم پیری و ناتوانی را نمایش می‌دهد و با تصمیم به خودکشیِ شخصیت‌هایش تمام می‌شود و در داستان ششم هرچند خون‌ و خون‌ریزی پایانی نداریم اما مرگ در کمین است. عنصرهای خیال‌انگیز موجود در اثر عبارتند از: خرافه‌پرستیِ جادویی که منجر به تمدید حیات می‌شود، تغییر زاویه دید و گذر شخصیتی حیران از کالبد شخصیتِ عاصی دیگر، فرشته‌پیکریِ زنی غم‌خوار و دلسوز که هم مادر است و هم همسر، عاشقانه‌های نادیده و ناشنیده که در سطح شهر روان‌اند مانند همان سروِ خرامانِ شیرازی، برقرای ارتباط زوجی با زوجی دیگر از راه تلویزیون و تماشای خود در قالب زندگی دیگری و ادغام شدنشان در هم، و درنهایت بر سر جنازه‌ی خود ایستادن و فراتر دیدن و هم‌نوایی با شغال درنده‌ی وجود. 
از دیگر ویژگی‌های اثر نمادین بودن آن است. در هر داستان به فراخور محتوا دو یا چند نماد وجود دارد که مخاطب را به فکر و خیال می‌افکند. (گشایش راز نمادها و تفسیرشان مقوله‌ی مفصل دیگری می‌طلبد که از حوصله‌ی این جلسه خارج است).
خواندن زمستانِ شغال به‌شدت توصیه می‌شود برای آنانی که در سیطره‌ زیست اجتماعی گیر افتاده‌اند و با تخیل و جادو تلخی‌های زمانه را شفاف‌تر می‌بینند. برای آنانی که می‌دانند مرگ و اندوه را فراری نیست...

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 6 =

آخرین اخبار

فرهنگ، هنر و ادب

گفتگو و تحلیل